روز ها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا میگرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میگفت....
روز ها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا میگرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میگفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم كه غصههایش را میشنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه میدارد.
و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشك هیج نگفت. و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشك گفت: “لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ كجای دنیا را گرفته بود؟” و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آن گاه تو از كمین مار پر گشودی. گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت های گریه هایش ملكوت
امروز روز خوبی بود
من معاون چرورشی یک دبستان چسرانه ام و امروز به مناسبت روز چرورشی از دستان مدیر خوبم آقای کیوانداریان و آموزگاران عزیز و چسرای گلم هدیه و تقدیر دریافت کردم . جا دارد از معاون نازنین آموزشی هم تشکر کنم آقا فروغی
امید وارم به همه کسانی که دستی در چرورش دارند هم مبارک و فرخنده باشد
عشق
حس خود جوش
مثل باران وقتی می باره همه خیس میشن
و تورا گریزی جز پذیرش نیست
عشق
گرچه ، تلخ و سخت و گزنده است
اما.....
دلبستگی هاش شیرینه
نظر شما چیه ؟
سر به زیر و سخت
در گذر گاه زمان ، خیمه شب بازی دهر ،
روزها می میرند ، رنگها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره ایست که چه تلخ و شیرین دست ناخورده به جا می ماند
بار الها
در کلبه ی حقیرم چیزی دارم
که تو در بارگاه ملکوتیت نداری
و من چون تویی دارم
که تو چون خودی نداری
ساحل افتاده گفت
گرچه بسی زیستم هیچ نه معلوم شد ؟آه که من کیستم
موج ز خود رفته ای خیز خرآمید گفت
هستم اگر می روم گر نروم نیستم
ملکاذکر توگوییم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راهنمایی
مرا عهدی ست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
یک بغل شعر و ترانه یک خزان بی کران
اشک ها ی حزن انگیز کودکان
شیهه ی اسب های مردگان